تبليغاتX
اغازی نو
شنبه بیست و دوم تیر 1387
سوسیالیسم _ لیبرالیسم و توزیع مستقیم در آمد نفت
شاید بهترین ایده ای که تا به حال مطرح شده درباره اینکه با درآمد نفت چه باید کرد ایده توزیع مستقیم درآمد نفت است.ایده ای که می تواند اژدهای قهار دولت نفتی را مهار کند و فضایی مناسب برای جان گرفتن جامعه مدنی فراهم کند . راه حل توزیع مستقیم درآمد نفت در صورتی که مدیریت منابع آن در اختیار دولت یا یک شرکت عمومی باشد ظاهری سوسیالیستی دارد از همین رو عده ای از لیبرالها بی درنگ آن راه حلی سوسیالیستی و در تقابل با لیبرالیسم اعلام کرده و در مقابل آن موضع می گیرند.  معتقدم که آنچه این طرح در نهایت بدان راه می برد :( هماهنگی با اصول بنیادین لیبرالیسم است) .در ادامه خواهم کوشید به چند نکته در این باب اشاره کنم.
1-دولت کوچک و حداقلی از ایده های بنیادین لیبرالیسم است.تمامی لیبرالها حتی کمال گراهای جدید(perfectionists) که قائل به نقش موثرتر دولت در عرصه دفاع از ارزشهای ایجابی هستند بر ایده دولت کوچک صحه می گذارند.از آنجا که اصل آزادی اصل محوری لیبرالیسم است در نتیجه هر گونه اعمال محدودیت برای آزادی نیازمند توجیهات بسیار متقن و قانع کننده است. از همین رو اصل بر دولت کوچک است وخود دولت و دخالت دولت استثنایی بر قاعده است. در حال حاضر دولت در ایران با در اختیار داشتن درآمد هنگفت و بادآورده نفت بدنه حجیمش را تا پنهان ترین و خصوصی ترین زوایای زندگی شهروندان گسترده است.دولتی که پول مفت و بی حساب و بادآورده نداشته باشد داخل کیف خرید خانمها سرک نمی کشد و به چکمه شهروندان حساس نمی شود. دولت صاحب درآمد بی زحمت است که زندگی شهروندان را تابع هوی و هوسهای خود می خواهد و شهروندان را عروسکهای خیمه شب بازی نمایش خود نوشته اش می داند.توزیع مستقیم درآمد نفت این پول هنگفت را از دست دولت خارج کرده ، از دولت برای دخالت بیجا و خودسرانه سلب امکانات می کند و زمینه را برای احترام به خودمختاری و خودبسندگی فرد فراهم می کند.دولتی که پول نداشته باشد ناگزیر کوچک خواهد شد.
2 ـ در اندیشه لیبرال افراد حاکم بر سرنوشت خویش هستند.فرد انسانی به عنوان موجودی در نظر گرفته می شود که قادر به انتخاب عقلانی میان گزینه های پیش رویش هست و محق ترین کس برای انجام چنین انتخابی نیز خود فرد انسانی است. توزیع مستقیم درآمد نفت دقیقاً مبتنی بر چنین ایده ایست.این راه حل مبتنی بر این ایده است که تک تک شهروندان عامل بهتری برای تصمیم گیری درباره هزینه کردن سهمشان از درآمدهای نفت هستند و ماحصل انتخابهای فردی تک تک شهروندان در نهایت سرنوشت بهتری را برای جامعه رقم خواهد زد گویا این صدای آدام اسمیت است که از ژرفنای اصول و بنیانهای این طرح به گوش می رسد.توزیع مستقیم در آمد نفت موید احترام به انتخاب انسانی و عقلانی افراد و ایمان به دست نامرئی بازار است.
3 ـ دولت قدرقدرت برآمده از درآمد نفتی اجازه قوام یافتن یک اقتصاد بازار آزاد را نمی دهد. دولت نفتی خود رقیب تمامی سرمایه گزاران و افراد است و با تکیه بر درآمد نفتی و نهادهای قضایی ـ امنیتی مستحیل شده در دولت نفتی همه رقبا را از صحنه بیرون می کند.چنین دولتی اجازه رشد بخش خصوصی را نمی دهد نه فقط از آن رو که احتیاجی به بخش خصوصی ندارد بلکه از آن رو که بخش خصوصی را به چشم رقیب و دشمن می نگرد.اقتصاد بازار آزاد در ایران به عنوان تنها گزینه کارآمد و موفق برای تمشیت امور اقتصادی تنها در پرتو تضعیف دولت نفتی رشد خواهد کرد.دولت نفتی کرونوسی است که هر بار نوزاد بازار آزاد در ایران به دنیا می آید آن را بی درنگ می بلعد مبادا خطری او را تهدید کند.دولت نفتی هر قدر با سرمایه گزاران داخلی دشمنی می کند ده برابر آن با سرمایه گزاران خارجی دشمنی می کند و سرمایه خارجی نیز هرگز به جایی که دولت نفتی در آن تمامی رقبا را حذف می کند پا نخواهد گذاشت و از این رو تمامی سخنرانیها ی دولتمردان برای جلب سرمایه گزاری خارجی نعل وارنه زدن است و اتفاقا دولت نفتی وظیفه خود را جلوگیری از سرمایه گزاری خارجی می داند. توزیع مستقیم درآمد نفت با تحلیل بردن دولت نفتی راه را برای حاکم شدن مفیدترین دستاورد بشری یعنی اقتصاد بازار آزاد خواهد گشود.
توزیع مستقیم درآمد نفت راه را برای گسترش آزادیهای سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی ، پیدایش حاکمیت قانون ، برآمدن دولت تکیه کرده بر آرای مردم و فرو هشتن دولت نشسته بر فراز تمامی طبقات، جان گرفتن جامعه مدنی و ... هموار خواهد کرد. ایده توزیع مستقیم درآمد نفت ایده ایست برای برون رفت از بن بست کنونی با روشی آرام ، اصلاح طلبانه و با کمترین هزینه ممکن.

نوشته شده توسط ارش در 13:41 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه یازدهم تیر 1387
در مذمت چندفرهنگي گرايي پسا مدرن
«نمي توان اين واقعيت را تكذيب كرد كه دشمنان آزادي در درجه ي اول از جوامع آزادي بيرون مي آيند.يعني از بخشي از نخبگان روشنفكر كه مزيت هاي قوانين دموكراتيك را براي بقيه ي انسانهاي جهان انكار مي كنند.از جمله نسبت به هموطنان خودشان به ويژه اگر آنها آنقدر بداقبال باشند كه به يك دين ديگر يا به يك اقليت قومي ديگر متعلق باشند.»
پاسكال بروكنر
 «در نهايت ممكن است درست باشد كه مذهبيون افراطي مانند طرفداران فلسفه ي روشنگري به ارزشهاي جهانشمول باور دارند اما امانوئل كانت نيز به اين اصول معتقد بود. بيشتر فلاسفه ي اخلاق به ارزشهاي جهانشمول باور داشتند اما اين باعث نشد كه كانت ، هارتمن و هاير بنيادگرا باشند. منشور جهاني حقوق بشر كه در 1948 توسط سازمان ملل به تصويب رسيد نيز يك آيين جهانشمول است.سازمان ملل اين فهرست از حقوق بشر را به عنوان ملاك عمومي براي دستيابي ناميده است و اين باعث نمي شود كه سازمان ملل انجمني متشكل از بنيادگرايان يا تروريستها ي خطرناك باشد و يا شايد آنها در نگاه پست مدرنهاي منتقد واقعاً چنينند؟ شيو ي استدلال نسبي گرايان پست مدرن داراي پيامدهاي نامعقول است . ليكن اين پيامدها به لحاظ منطقي از بينش پست مدرن به دست مي آيد.»

پاول كليتو
«جامعه هاي مدرن هويت هاي جمعي ضعيفي دارند.نخبگان پسامدرن به ويژه در اروپا فكر مي كنند كه اين هويت ها ديگر از دل هويت هايي كه دين و مليت مي دهند بر نمي آيند. اما اگر جامعه هاي ما نتوانند مدعي ارزشهاي ايجابي ليبرال شوند ، مهاجراني كه از كيستي خويش مطمئن ترند آنها را به چالش خواهند گرفت... معضل مهاجرت و هويت نهايتاً با مشكل بزرگتر بي ارزشي پسامدرن همگرايي دارد.طلوع نسبيت گرايي تاييد ارزشهاي ايجابي را براي مردم پسامدرن دشوارتر كرده است.»


فرانسيس فوكوياما
امروزه جدالي جدي و كاملا سياسي شده ميان طرفداران حقانيت عصر مدرن كه به اختصار و با تسامح آنها را مدرنيستها مي ناميم و نسبي گرايان پسامدرن در گرفته است. جدالي كه از محافل روشنفكري و آكادميك و انديشكده ها خارج شده است و به پارلمانها و دولتها راه يافته است. بحراني كه ماحصل همان ديالكتيك همواره جاري و ساري در غرب است.اما چرا اين جدال براي ما مهم است؟ ادله ي بسياري مي توان فراهم كرد. اول آنكه در جهان جهاني شده كه غرب در آن سروري دارد سرنوشت ما در گروي سرنوشت غرب است. دوم آنكه صدر تاريخ ما ذيل تاريخ غرب است. سوم آنكه چون مدتهاست چشمه ي انديشه ي ما خشك است و درخت ذهنمان باري ندارد؛ ناگزير مسئله ي ما اين است كه مسئله ي آنها چيست. به اين نكته اين واقعيت را اضافه كنيدكه ظاهراً صاحبان تمامي جريده هاي شريفه اعم از راست مدرن و چپ مدرن و ميانه رو صفحات انديشه شان را كنترات داده اند به برادران پست مدرن- اين البته بيش از آنكه ريشه در توطئه اي پست مدرنيستي داشته باشد احتمالاً ريشه در سه نكته دارد اول آنكه اساساً چيزي از جنس انديشه و اين حرفها از نظر صاحبان نه ارجي دارد و نه اثري. دوم آنكه واژه ی مدرن در این مرز و بوم چون دیگر واژگان از معنای خود تهی شده است و گویندگان از گفتن آن آنچه همگان در جهان مراد می کنند را مراد نمی کنند بلکه بیشتر از طنین واژه ی مدرن خوششان می آید و سوم آنکه به هر حال اندیشه های پست مدرن در روزنامه را نمی بندند چرا که غرب ستیر، لیبرالیسم ستیز ، دموکراسی ستیز و ... هستند و این برادران آن صفحات اندیشه را با افاضات فوق الذکر پر می کنند. فی المثل در جایی که هنوز بر سر وجود حق مالکیت برای تمامی انسانها میان فضلای حوزه و دانشگاه و اهل سیاست و کیاست اختلاف است برادران پست مدرن ما از بنیادگرایی بازار آزاد می نالند. در چنین وضعیتی البته که مسئله ی آنها مسئله ی ما می شود. اما نکته ی چهارمی که پرداختن به آن جدال را ضروری می سازد این ست که در کشاکش یکصد و اندی ساله ی ما ایرانیان با تجدد ستمگری سنتگرایانه تنها در همان آغاز بازی رو بازی کرد و به صراحت گفت که نه آزادی را قبول دارد ، نه برابری را ، نه حق رای را ، نه حقوق بشر را و .... آن یک بار به هنگام انقلاب مشروطه اسرار را هویدا کرد و البته سر دار را نیز بلند چرا که به هر حال خلق الله هر قدر هم بیرگ باشند وقتی صریحاً به آنها توهین شود بهشان برمی خورد و اگر زورشان برسد حق گوینده ی سخن را کف دستش می گذارند. بنابراین از آن پس تصمیم بر آن شد که آن حرفها را لای زرورق بپیچند به خورد خلق الله دهند روزی عوام الناس را با نظریه ی بازگشت به خویشتن که رسوای خاص و عام شده است از راه به در کردند اینک ظاهراً قرار است چند فرهنگی گرایی و پست مدرنیسم در مقابله با مدرنیسم جای آن را بگیرد . اما مسئله چیست؟

نسبی گرایی
دفاع از مطلق گرایی معرفتی امروز امری سخت دشوار و غیرعقلانی است. می توان گفت که تمامی مطالعات و ملاحظات موید دفاع از حدی از نسبی گرایانه معرفتی هستند. مسائل، اتفاقات و جریانهای مختلفی موجب شدند که نسبی گرایی اینک اینگونه پذیرفتنی باشد.نقطه ی آغاز سفر به سوی نسبی گرایی را باید پایان جدالهای مذهبی در اروپا دانست. در اروپا قرنها مومنین دگراندیشان و دگرباشان را البته یکدیگر را پاره پاره می کردند، می دریدند ، سر می بریدند ، می سوزاندند و شکنجه می کردند. به هر حال پس از قرنها یکدیگر را دریدن یا عقلای قوم یا زعمای قوم یا هر دو با همفکری و همیاری یکدیگر حکم به آتش بس میان فرقه ها دادند و ناگهان آن جدال عبادی ـ سیاسی بر سر کلیدداری دروازه ی بهشت را به کناری نهادند.این ضربه ای سخت سنگین برای عقول منجمد و غذایی دیرهضم برای معده ی خشک مغزان بود. حادثه ی اساسی دیگر را نقادی سه گانه ی بارکلی ، هیوم و کانت شکل داد. دو نفر اخیر بلاشک در پی نجات عقلانیت (در معنای عامش) از بحران پیش رویش بودنداما از قضا سرکنگبین صفرا فزود و پادشاهی عقل را بیش از پیش مورد تردید قرار دادند.هیوم آنگاه که علیت را مورد تردید قرار داد راهی را نشان داد که بعدها به یکی از مهمترین دفاعیات از نسبی گرایی راه برد.به گمانم عامل اساسی دیگری که زمینه ی پذیرش عام نسبی گرایی را فراهم ساخت کوچک شدن جهان بود که به عموم اجازه ی بازدید مناطق مختلف را داد. برخورد اقوام مختلف با یکدیگر به صورت گسترده بسیاری از رسوم و باورها و ارزشهای اخلاقی ـ فرهنگی خلل ناپذیر را سست بنیان ساخت و زمینه را برای نسبی گرایی اخلاقی و فرهنگی مهیا ساخت.تبارشناسان اخلاق مدعی شدند که هر آنچه اینک خوب است روزگاری بد بوده است و بالعکس. ضربه ی نهایی آنگاه فرود آمد که علم این الهه ی عصر جدید به عدم قطعیت منجر شد و آشکار شد که علم بهره ای از حقیقت ندارد و چیزی را ثابت نمی کند بلکه قاضی القضات عالم علم سودمندی در مواجهه با عالم واقع است و لاغیر.این همه باعث شده است که نسبی گرایی معرفتی نظریه ای قابل دفاع باشد.نسبی گرایی معرفتی به نسبی گرایی اخلاقی و فرهنگی نیز راه برده است اما مسئله بوضوح این است که چه حدی از نسبی گرایی قابل قبول است فی المثل فرض کنید بنده شخص شخیص شما را به قتل برسانم و سپس در دادگاه مدعی شوم که شی فی نفسه برای هیچ کس قابل شناسایی نیست و شما بر من به صورت شاه کبرایی جرار ظاهر شدید که می خواستید مرا به نیش زهرآگین به قتل برسانید و من در دفاع از خودم آن مار سمی که شما باشید را به هلاکت رساندم.خب تکلیف چیست؟آیا می بایست قتل را نادیده بگیرند؟احتمالاً اگر مرا صادق تشخیص دهند مرا به تیمارستان می فرستند ولی آیا نگارنده ی تاریخ جنون این همه را برنامه ی سیستم برای حذف حاشیه نشینان نمی خواند؟ تصدیق می کنید که مطلق کردن نسبی گرایی معرفتی در عرصه ی اجتماع حقیقتاً به نتایجی نامربوط منجر می شود.
نسبي گرايي اخلاقي (moral relativism) بحثي است كه در عرصه ي فرااخلاق (meta – ethics) مطرح مي شود و بسياري از فلاسفه ي اخلاق از آن دفاع مي كنند. نسبي گرايي اخلاقي را حداقل به دو شكل مي توان درك كرد.يكي تزي مبتني بر تجربه به اين معنا كه عدم توافقهاي عميق ، رفع ناشدني و درازدامني ميان برخي گزاره هاي اخلاقي وجود دارد. در كنار اين تز مبتني بر تجربه تزي فرااخلاقي وجود دارد كه ريشه در معرفت شناسي دارد و آن اين است كه حقايق يا توجيهات اخلاقي مطلق نيستند . خب اين نظريه ايست كه در موردش لااقل مي توان مدعي قابل دفاع بودن آن گشت اما بايد توجه داشت كه نسبي گرايي اخلاقي مدعي نمي شود كه تمامي گزاره هاي اخلاقي با هم در تناقض كفوي هم هستند. في المثل نمي توان مدعي شد كه گزاره هاي قتل نكن و قتل كن هر دو به يك اندازه قابل دفاعند. اما مسئله به وضوح همين است ؛ منطق نسبي گرايي پست مدرن به همين جا مي رسد كه چنين ادعايي كند. نسبی گرایی فرهنگی نیز از همین نسبی گرایی اخلاقی نسب می برد. پیش از اینکه وارد موارد مصداقی شویم لازم است بحثی نظری تر را پی بگیریم. پرسش اساسی امروز ما نسبت میان نسبی گرایی فرهنگی و حقوق بشر است ؛ این اتفاقاً همان نقطه ای است که اختلاف سیاسی و اساسی بر سر آن رخ می دهد.

مسئله ی حقوق بشر
بگذارید از آرش نراقی در این بحث کمک بگیریم.نسبی گرایان مدعی اند که فرهنگهای مختلف تلقیهای متفاوتی از خوب و بد دارند پس خوب و بدی به عنوان حقیقت اخلاقی عینی و جهانشمول وجود ندارد ؛ در نتیجه چیزی تحت عنوان حقوق بشر جهانشمول وجود ندارد. در برابر چنین استدلالی چه می توان گفت؟ نکته ی اول آن است که نمی توان از وجود تنوع عقاید صادق بودن تمامی آن عقاید متنوع را نتیجه گرفت. فی المثل اینکه تا مدتها مردم باور داشتند زمین مرکز جهان است به این معنا نبود که زمین واقعاً مرکز جهان است. نکته ی دوم آن است که اگر چه در جهان تنوع ارزشها وجود دارد اما ارزشهای مشترک فراوانی نیز میان عموم آدمیان وجود دارد.سوم آنکه آنچنانکه پوپر می گوید اگر چه بحث چارچوب واجد حقیقتی است اما اگر اصل بر گفتگوی همدلانه باشد می توان خطوط موازی چارچوبهای مختلف را به هم متمایل کرد. چهارم آنکه حقوق بشر حقوقی حداقلی در پاره ای حوزه های محدود است ، یعنی به بیان شرایط ضروری برای حداقلی لز یک زندگی شرافتمندانه ، انسانی و واجد کرامت بسنده می کند و نمی خواهد تمامی حوزه های زندگی آدمی را تحت سیطره بگیرد. پنچم آنکه نسبی گرایی فرهنگی تیغی دودم است به همان میزان که می تواند موید تساهل و تسامح باشد می تواند به خشونت ورزی نیز منجر شود. اگر واقعاً هیچ ارزش اخلاقی جهانشمولی وجود ندارد به چه دلیل نباید در برخورد با مخالفین خشونت را به شدیدترین وجهش اعمال کرد؟ به گمانم بر اساس آنچه گفته شد لااقل می توان ادعا کرد که نسبی گرایی فرهنگی و جهانشمول نبودن حقوق بشر ادعایی مشکوک است.بپردازیم به چندفرهنگی گرایی.
چند فرهنگی گرایی (multiculturalism)
چندفرهنگی گرای بر لزوم احترام و تحمل متقابل میان صاحبان فرهنگهای مختلف تأکید می کند. چندفرهنگی گرایی پیش از این بیشتر مسئله ای درون سرزمینی و ملی بوده است . اینک اما در جهان جهانی شده ای که سرنوشت آینده اش بر مبنای جهانشموی حقوق بشر و پیامدهای آن از قبیل حق دخالت بشردوستانه (humanitarian intervention) رقم میخورد چندفرهنگی گرایی مسئله ای جهانی است. چند فرهنگی گرایی نخست در سوئیس مورد توجه قرار گرفت و کشورهایی چون سوئیس و کانادا سخت طرفدار پیدا کرد، سیاست رسمی شد و در برخورد با پدیده ی مهاجرت آزموده شد.ما با انواع چندفرهنگی گرایی مواجهیم. چند فرهنگی گرایی لیبرال که در آمریکا رخ نشان داده است.در چندفرهنگی گرایی لیبرال گروهها اجازه دارند طبق اصول فرهنگ خود عمل کنند اما حوزه عمومی در جامعه از نظر فرهنگی خنثی خواهد بود. چند فرهنگی گرایی جمهوری خواهانهکه چندفرهنگی گرایی مربوط به فرانسه است. این شیوه چند فرهنگی گرایی به معنای حوزه خصوصی آزاد به لحاظ فرهنگی است اما در حوزه عمومی جایی برای تفاوتهای فرهنگی وجود ندارد. چند فرهنگی گرایی رادیکال که به معنای دادن امتیازات به گروههای ضعیف تر در جامعه است به قصد مقابله با فرهنگ مسلط بنابراین طبق نظر طرفداران این دیدگاه دولت باید فعالانه در کنار گروههای حاشیه ای قرار گیرد. بین فرهنگی گرایی(interculturalism) که تفاوت فرهنگی را امری مثبت می داند و می کوشد تفاوتها را بیفزاید و از آنها استفاده کند. چند فرهنگی گرایی باهمادگرایان(communitarian multiculturalism) این نوع چند فرهنگی گرایی سنت مسلط در کانادست که برایجاد قوانینی برای احترام به حقوق گروههای قومی و دادن حقوق ویژه به اقلیت های ضعیف تر تأکید می کند. بنابر این تنها چیزی که برای اجرای این مدل لازم است یک حد اقل توافق در مورد فضای مشترک فرهنگی در جامعه است. می توان از انواع دیگر جندفرهنگی گرایی مثل چند فرهنگی گرایی انتقادی (critical multiculturalism) ، چندفرهنگی گرایی پسامدرن و ... نیز نام برد. این تنوع چندفرهنگی گرایی بیانگر آن است که در اینجا نیز ما آمیزه ای مواجهیم که از جانب نسبی گرایان پست مدرن مورد بی توجهی قرار می گیرد.
ژیژک در یکی از مقالاتش این پرسش را پیش می کشد که آیا برای احترام به چندفرهنگی گرایی و عدم آزردن احساسات دینی گاوپرستان نباید به آنها خاطرنشان کرد که پرستش گاو امری احمقانه و ابلهانه است؟این پرسش بسیار خوبی است نه؟کیت ویند شاتل در مقاله ی فرهنگ مدعی موارد جالبی را بیان می کند او می گوید:


«شخصيت‌های دانشگاهی فمينيست اكنون انكار می‌كنند كه suttee يعنی سوزاندن بيوه زن‌های هندی عملی وحشيانه است. نظريه پرداز آمريكايی و هندی تبار در مطالعات فرهنگی Gayatri Chakravorty Spivak به suttee در فرهنگ هندی جايگاه بسيار احترام آميزی می‌دهد و آن را با سنت مسيحی شهادت مقايسه می‌كند. فمينيست‌ها قبلاً درآوردن كليتوريس دختران با روش جراحی را به عنوان نقص عضو اندام‌های تناسلی جنس مونث تقبيح می‌كردند. اخيراً اين شيوه به عنوان ختنه يا برش اندام‌های تناسلی معنای جديدی يافته، آنچه منتقد هنر و ادبيات Germaine Greer اكنون مدعی است كه بايد به عنوان مظهری اصيل از فرهنگ آن زنان مورد توجه قرار گيرد.به نحوی مشابه، نظريه پرداز ادبی پاريسی تزوتان تودورف در كتاب « استيلای آمريكا » (١٩٨٥) همجنس خواری مكزيكی‌ها را با آئين عشای ربانی مسيحی‌ها مقايسه می‌كند و تاريخ نگار پست مدرن استراليايی Greg Dening در « زبان بد آقای بليگ » (١٩٩٢) اظهار می‌دارد كه قربانی كردن انسان توسط اهالی پولينزی آئينی است كه می‌توان آن را با مجازات اعدام بريتانيايی‌هابرابردانست.ظاهراً يك جای كار در اينجا شديداً می‌لنگد. منطق نسبی گرايی، دانشگاهيان غربی را با خود به سرزمين‌های وهم آلود برده است. آنها اكنون آماده‌اند شيوه‌هايی را مورد تاييد قرار دهند كه آشكارا ظالمانه، غير طبيعی و انكار كننده‌ی حيات است، يعنی شيوه‌هايی كه تمامی آنچه آنها ادعای دفاع از آنها را دارند زيرپامی‌گذارد.برای دريافت آن كه فرض‌های آنها تا چه اندازه رو به انحطاط رفته است نسبی گرايی امروز را با شيوه‌ی نگرشی مقايسه كنيم كه هنگامی متداول بود كه فرهنگ مردم بريتانيا غلبه داشت. سر چارلز ناپير فرمانده كل قوای بريتانيا در هند از ١٨٤٩ تا ١٨٥١ با رهبران محلی هندو موافقت نامه‌ای را به امضا رساند كه مطابق با آن او می‌بايست تمامی آداب و رسوم آنها را محترم بدارد به استثنای همان سوزاندن بيوه زن‌ها. رهبران هندو دست به اعتراض زدند اما ناپير اعتنايی به آنها نكرد: « شما می‌گوييد سوزاندن بيوه زنان سنت شما است. بسيار خب. ما هم سنتی داريم. هنگامی كه انسان‌ها زن زنده‌ای را بسوزانند، ما طناب را به دور گردن آنها انداخته و آنها را آويزان می‌كنيم. تل هيزم مراسم مرده سوزان خود را به پا كنيد. نجار‌های من نيز چوبه‌های دار را خواهند ساخت. شما می‌توانيد از رسوم خود پيروی كنيد و ما هم از سنت‌های خودمان »

چندفرهنگی گرایی دیگر بحثی محققانه و سیاستی بشردوستانه نیست. می توان پذیرفت که می بایست به آداب و رسوم اقوام تا آنجا که به کسی ضرری نمی رساند احترام گذاشت اما نمی توان بر آداب ، رسوم و عقایدی که موجب نقض حقوق اولیه ی دیگران می شود چشم فرو بست.چندفرهنگی گرایی اینک بازیچه ی دست چپگرایان بیماری است که پس از شکست مارکسیسم همچنان دشمنی خویش را با دلاویزترین و شریف ترین دستاوردهای تمدن بشری ادامه میدهند تا اگر نتوانستند جهان آزاد را با حمایت از دشمنی بیرونی نابود کنند اینک با حمایت از افراطگراهای سلفی آن را از درون نابود کنند.

«يك نمونه از آن را مي‌توان فتواي اخير ابوبصير، روحاني تندرو سعودي در كتاب «قانون پناهندگي سياسي در جهان سكولار» نام برد. بنا به گفته او جوانان مسلماني هستند كه از «زندگي در كشورهاي غربي» متنفر هستند و بيم «از دست دادن مذهب و اعتقادشان» را دارند، اما براي رهايي از شكنجه و كشته شدن توسط رژيم‌هاي عرب به دنبال پناهندگي هستند. به علاوه آنها مي‌دانند كه «قانون اسلامي، مهاجرت را از جهان سكولار به جهان اسلام توصيه مي‌نمايد». اما وي چنين مهاجرتي را اينگونه توجيه مي‌نمايد: «از آنجا كه در عصر ما كشور اسلامي واقعي وجود ندارد، او مجاز است براي حفظ دين خود در صورت ضرورت به جهان سكولار مهاجرت كند، اما بايد تا حد امكان خود را از فرهنگ مرتد آنجا دور بدارد.در پي حملات سپتامبر در آمريكا، ابوبصير، يكي از روحانيون حامي ايدئولوژي القاعده، كتابي در مورد احكام اسلامي مهاجرت منتشر كرد. ابوبصير، اصل اسلامي «ضرورت، ممنوعيات را مجاز مي‌شمارد» را در كتاب خود به كار مي‌برد. همانگونه كه مسلمانان مي‌توانند براي نجات خود از گرسنگي شراب بنوشند يا گوشت خوك بخورند، بنابراين آنها مي‌توانند براي نجات از ظلم و ستم به «كشورهاي غربي سكولار مهاجرت كنند. مهاجرت براي تقويت مسلمانان و تضعيف بي‌ديني مجاز شناخته مي‌شود. يكي از اهداف مهاجرت، احيا جهاد و تقويت قدرت جهادگران در كشورهاي سكولار مي‌باشد. مهاجرت و جهاد در كنار يكديگر معنا پيدا مي‌كنند. يكي پيامد ديگري و وابسته به آن است و تداوم يكي وابسته به تداوم ديگري است»
ریون پاز

من شما را به پیگیری بحثهای پس از قتل تئو ون گوک در هلند و بحثهای مربوط به تشکیل دادگاه شریعت در کانادا دعوت می کنم.بحثهایی که به قدر کافی پرده درند و فساد فکری و روحی چپگرایان سابق و و پست مدرنهای امروزی را عیان می سازند.کسانی که کریس هیچنز از آنان با عنوان متحدان پنهان بنیادگرایی نام می برد و مایکل والزر ، نرمن گراس ، نیک کوهن و ... برای مرزبندی با آنان بیانیه ی یوستون را می نویسند.غرب لیبرال به قول هانتینگتون اینک سخت غریب است و گرفتار نبرد در سه جبهه.نبردی با تروریستهای افراطگرا ، چپگرایان پست مدرن نسبی گرا و انزواگرایان ملی گرا و غرب لیبرال علیرغم تمامی ضعفهایش بر هر سه ی آنها برتری دارد به قول پوپر

«من معتقدم که تمدن مغرب‌زمينی ما عليرغم همه‌ی ايرادهايی که به حق می‌توان به آن وارد کرد، آزادترين، عادلانه‌ترين، انسانی‌ترين و بهترين تمدنی است که ما در تاريخ بشريت سراغ داريم. اين تمدن بهترين است، زيرا اصلاح‌پذير‌ترين است.
انسان‌ها در سراسر کره‌ی خاکی، جهان‌های فرهنگی تازه و اغلب متفاوتی آفريده‌اند: جهان‌های اسطوره، شعر، هنر، موسيقی؛ جهان‌های وسايل¬توليد، ابزار کار، تکنيک، دانش؛ جهان‌های اخلاق، حق، پاسداری و ياری نسبت به کودکان، بيماران، فرودستان و ديگر نيازمندان. اما تنها در تمدن مغرب‌زمينی ما خواست اخلاقی برای آزادی فردی تا حدود زيادی به رسميت شناخته شده و حتا تا حدود زيادی متحقق گرديده است. و همراه با آن، خواست برابری در مقابل قانون، صلح و در حد امکان پرهيز از کاربرد خشونت.به همين دليل، من تمدن مغرب‌زمينی خودمان را بهترين تمدنی می‌دانم که تا به حال وجود داشته است. قطعا" اين تمدن نيازمند بهبود است. اما اين تنها تمدنی است که در آن تقريبا" تمامی انسان‌ها در تلاشند که آن را تا آنجا که می‌توانند بهبود بخشند.»

در پایان می خواهم به نکته ای اشاره کنم . دفاع از نسبی گرایی معرفتی لزوماً به انکار حقانیت دنیای مدرن راه نمی برد. در این زمینه می توان به فیلسوف فقید رورتی اشاره کرد اما باید به فیلسوف ایرانی دکتر مرتضی مردیها اشاره کرد. مردیها اگر چه نسبی گراست اما با استفاده از فایده گرایی ، اصل لذت و بدیهیات مربوط به طبیعت بشری به دفاعی قاطع از حقانیت عصر جدید می پردازد.
نوشته شده توسط ارش در 0:43 | | لينک به اين مطلب
جمعه هفدهم خرداد 1387
آسیب های جنبش دانشجویی

                           سه سال و چند ماه از روی کار آمدن دولت نهم می گذرد. در این مدت فعالان سیاسی، روزنامه نگاران، دانشجویان و روشنفکران با فشارها و محدودیت های بسیاری مواجه شدند . شاید در این میان دانشگاه و دانشگاهیان بیشترین ضربات را متحمل شده باشند. طبیعتاً دانشجویان در برابر فشار ها سکوت نکرده و شجاعانه با تمام توان در مقابل محدودیت ها ایستادند. با این وجود جریان دانشجویی از چند آسیب کلی در امان نبوده که نمی توان آن را نادیده گرفت. مسلماً اتخاذ موضعی انتقادی نسبت به مسائل جنبش دانشجویی در این شرایط می تواند به بهبود وضعیت موجود بینجامد.

با تغییر وزیر علوم شاهد بودیم که سیستم تعیین روسای دانشگاه ها از حالت نیمه انتخابی به مدلی کاملاً انتصابی تغییرشکل داد. در نتیجه معتمدین حاکمیت و بعضاً حوزویان نه چندان آکادمیک همچون دکتر رهایی و حجه الاسلام و المسلمین شریعتی که از نیروهای تندروی حاکمیت و جزء سرسخت ترین منتقدان وضعیت دانشگاه هامحسوب می شدند با شعارهایی همچون اسلامی کردن دانشگاه ریاست خود را آغاز کردند.

روی کار آمدن روسای جدید موجب بسته شدن فضای سیاسی و اجتماعی دانشگاه، لغو مجوز تشکل های منتقد همچون انجمن های اسلامی و شوراهای صنفی، توقیف نشریات دانشجویی، صدور احکام محرومیت از تحصیل برای فعالان دانشجویی، فشار روز افزون بر اساتید غیر وابسته و…. شد. انجمن های اسلامی و دفتر تحکیم وحدت که سال ها پیش، پس از مطرح شدن شعار دوری از قدرت مورد کینه و غضب حاکمیت قرار گرفته بودند پس از انتخابات ۳ تیر ۸۴ فضای جدیدی را تجربه می کردند. تعدادی از انجمن ها تعطیل شدند، تعداد زیادی از آن ها به حالت معلق در آمدند و بسیاری به دلیل فشارهای مدیریت دانشگاه عرصه عملشان محدود شد. در این میان اعضای انجمن در دانشگاه هایی همچون علامه و پلی تکنیک وضعیت بحرانی تری را سپری کردند که ریشه در فشار مضاعف بر آن ها داشت.

انجمنی ها در دانشگاه های علامه و پلی تکنیک با هدف ایستادگی در برابر فشارها تجمع و تحصن های متعددی را سامان دادند اما در مقابل مسئولین با اتخاذ سیاست مشت آهنین به منظور نیل به دو هدف سرکوب معترضین را تشدید کردند:

- بالا بردن هزینه ی اعتراض با هدف منزوی کردن فعالان دانشجویی از طریق فشارهایی همچون زندان،محرومیت از تحصیل و…

- دور کردن معترضین از بدنه دانشجویان با هدف از بین بردن ادامه اعتراضات از طریق ممنوع الورود کردن، حذف نهادهای قانونی و توقیف نشریات.

با وجود تمام فشارها، فعالان دانشجویی دست از اعتراض نکشیده اند و شجاعانه به فعالیت ادامه دادند. اما تلاششان راه به جایی نبرد و فضای سیاسی، اجتماعی دانشگاه تلطیف نشد. متاسفانه شاهد هستیم حاکمیت سرکوب منتقدین را دو چندان کرده تا آخرین روزنه های امید بسته شود.

با توجه به شرایط حاکم بر کشور و وضعیت دانشگاه ها به نظر می رسد ادامه این چنین رویکردی برای اعضای انجمن های اسلامی به صلاح جریان دانشجویی نباشد. انجمن های اسلامی امروز با بحران دست به گریبان هستند این بحران در دانشگاه هایی که فعالان انجمنی فشارهای بیشتری از سوی حاکمیت متحمل می شود، نمود بیشتری دارد. بحران های موجود را می توان به صورت خلاصه چنین بیان کرد.

با توجه به این که فعالان دانشجویی و انجمنی درصد بسیار کمی به نسبت کل دانشجویان را تشکیل می دهند با تشدید سرکوب و از بین رفتن ابزارهای ارتباط با بدنه ی دانشجویان توان لازم را برای بازسازی تشکیلاتی ندارند. چه بسا همین عده ی اندک از فعالان دانشجویی با بالا رفتن هزینه ها و بی نتیجه بودن اعتراضاتشان، انگیزه ای برای ادامه فعالیت نداشته باشند. با این شرایط احتمال دارد در سال های آینده تشکلی منتقد در دانشگاه وجود نداشته باشد.

از آنجا که اعتراض در برابر فضای خفقان و سرکوب هزینه ی زیادی را به بار آورده امکان دارد آن عده از دانشجویانی که قائل به فعالیت های ریشه ای هستند یا ریسک پذیری کمتری دارند از مجموعه فاصله بگیرند که در آینده باعث تهی شدن تشکل های منتقد از تئوری و عقلانیت خواهد شد. هر چند اعتراض و مقاومت دانشجویان شجاعانه و ستودنی است اما عدم وجود ارتباط موثر با بدنه دانشجویان موجب می شود فعالیت آن ها از سوی افرادی که نظاره گر هستند احساسی جلوه دهد. در نتیجه بدنه ی دانشجویان به جمع معترضین نمی پیوندند و با بی اعتنایی از کنارشان عبور می کنند.

عدم وجود انسجام تشکیلاتی و اداره مجموعه به صورت هیئتی، سالیان سال است که در انجمن های اسلامی وجود داشته اما با تشدید فشارها شاهد گسترش این پدیده بوده ایم به نوعی که انجمن ها آن چنان در بحران غوطه ورند که دیگر مجالی برای برگزاری جلسات منظم وجود ندارد. اکثر عمل ها واکنشی و تصمیمات در حلقه های محدود چند نفره تصویب می شود. از آن جا که مجوز انجمن ها یکی پس از دیگری باطل می شود و دیگر نظارتی از سوی دانشگاه برای تبعیت از اساسنامه وجود ندارد به تدریج کار مبتنی بر اصول کنار گذاشته می شود و آن چه باقی می ماند تنها حلقه های دوستی است که تنها عامل اتصالشان دردها و خاطرات مشترک است. در چنین وضعی مفهوم راس و بدنه و تبعیت از تشکیلات فراموش می شود و هرکس هر آنچه به صلاح می داند انجام می دهد.

توجه رسانه های داخلی و بین المللی به وضعیت دانشگاه ها و رشد فضاهای مجازی موجب گسترش دید رسانه محور در بین اعضای انجمن شده است که در نتیجه عده ای با اتکا به این رشد بادکنکی از فضای واقعی فاصله گرفته و دست به اعمالی می زنند که هر چند دارای بار خبری زیادی است اما درمجموع به تشکیلات آسیب می رساند.

هر چند بروز چنین معضلاتی ریشه در تشدید فشارها علیه دانشجویان دارد اما نادیده گرفتن واقعیات موجب متضرر شدن جریان دانشجویی در آینده خواهد شد. در هر صورت پس از مدتی فعالیت امروز زمان مناسبی است تا اعضای انجمن اسلامی با تامل در گذشته با اتخاذ رویکردی عقلانی نسبت به مسائل راهکار مناسبی را برای ادامه فعالیت برگزینند.

نوشته شده توسط ارش در 3:11 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه نهم خرداد 1387
برای مهندس موسوی خوئینی

مهندس علی اکبر موسوی(خوئینی) نماینده مردم تهران در مجلس ششم و دبیرکل سابق سازمان دانش آموختگان ایران از اتهام تشویش اذهان عمومی  به دنبال شکایت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تبرئه گردید.

موسوی خوئینی نماینده تهران در مجلس ششم که پس از پایان دوره نمایندگی‌اش به واسطه برخی اظهارنظرها و با شکایت سپاه پاسداران تحت تعقیب قرار گرفته بود، از اتهامات منسوبه تبرئه شد.


رسیدگی به اتهامات وی در شعبه ۱۰۸۳ توسط قاضی حسینیان صورت گرفته و پس از برگزاری جلسات دادرسی، حکم برائت وی توسط شعبه فوق الذکر صادر شد. خبری که چند روز پیش شنیدم واز بابت ان خیلی خوشحال شدم و امروز نیز چون هم به سالگرد بازداشت ومتاسفانه مرگ مادر ایشان نردیک میشدیم خواستم مطلبی هر چند کوتاه در مورد ایشان بنویسم.او طعم زندان را نیز چشیده. ضرب و شتم و بازداشت سید علی اکبر موسوی خوئینی در تاریخ ۲۲ خرداد۸۵ در میدان ۷ تیر تهران در حمایت از تجمع بانوان" خیلی تلخ و ناراحت کننده بود .او تاوان فعالیت های شجاعانه اش  از دوران فعالیت دانشجویی تا کنون را می دهد . سید در تمامی سال های اخیر خود را وقف جامعه مدنی و قربانیان نقض حقوق بشر کرده بود .کرسی مجلس و عطایای قدرت او را نفریفت .وارد زد و بند های رایج قدرت نشد و در عوض به دفاع از حقوق محذوفین پرداخت بدون هیچ ادعا و چشمداشتی .

هر کس که بازداشت می شد و مورد تعرض قرار می گرفت .سید از اولین کسانی بود که به یاری خانواده اش می پرداخت و با تمام وجود برای آزادی وی تلاش می کرد  و برایش مهم نبود که آن فرد در کجای جغرافیای سیاسی ایران قرار دارد .خودی و یا غیر خودی است ؟ ، معروف یا گمنام است؟،  حکومت به آن حساسیت دارد یا نه ؟ دانشجو یا کارگر  است ؟ فعال سیاسی یا فعال امور زنان است ؟و به چه ایدئولوژی تعلق دارد ؟

در تمامی صحنه های دفاع از حقوق زندانیان سیاسی و سرکوب شدگان حاضر بود . از دانشجویان بازداشتی  گرفته تا ، روزنامه نگاران ،نویسندگان ، اعتصاب غذای اکبر گنجی ، سرکوب اعضای سندیکای کارگران شرکت واحد ، فعالین زنان و بازداشت شدگان در تجمع های قانونی و ...  فعال بود . فعالیت او از منظری غیر ایدئولوژیک بود و صرفا بر مبنای روابط انسانی و اعلامیه جهانی حقوق بشر بود .او حمایت و تکاپویش را محدود به همسویی سیاسی و عقیدتی نمی کرد .

او بعنوان کاندیدای اختصاصی دانشجویان در انتخابات مجلس ششم ،  به خوبی از عهده اعتماد دانشجویان  به در آمد  و باعث سربلندی دانشجویان و دانشگاه شد .

تلاش برای گسترش فعالیت های تشکیلاتی دیگر خصیصه برجسته عملکرد سید است .او بیشترین نقش را در بنیان نهادن و رشد سازمان ادوار دفتر تحکیم وحدت ایفا کرده است که امروز یکی از مطرح ترین سازمان های سیاسی ایران هست .

بازدید های مکرر او از زندان ها و تلاش برای اعمال نظارت نمایندگان ملت بر سازمان زندان ها و روشنگری و افشاء محافل سازمان ده برخورد های خودسرانه و آزادی ستیزانه بویژه اطلاعات موازی ، خار چشم مدافعان خشونت و استبداد بود و هر آن مترصد بودند تا از او انتقام بگیرند .

 خروش غیرت مردانه سید در اعتراض به برخورد غیر انسانی با زنان و کشیدن بدن خانمی بر روی  زمین(۲۲خرداد۸۵ تجمع زنان در اعتراض به تبعیض حقوقشان )را بهانه کرده اند تا داد دل بستانند و کینه دیرینه را بیرون بریزند و تحفه آنکه ، قانون شکنان و استحاله کنندگان مفهوم قانون می خواستند او را متهم به مشارکت در برگزاری تجمعی غیر قانونی کنند !!

او اسیر دستانی شده بود که در نظارت ها و کوشش هایش برای آزادی زندانیان سیاسی ، بار ها با آنها به چالش برخاسته بود .

ولی این بازداشت ، فرجامی جز روسیاهی بیشتر آزادی ستیزان و دشمنان ملت نداشت و سید همانگونه که در گفتگوی تلفنی تاکید کرده بود ، بر عقاید و دید گاه هایش ایستاد و او همچنان رهرو خستگی ناپذیر راه آزادی ، دموکراسی و سربلندی ایران خواهد بود .

نوشته شده توسط ارش در 2:8 | لينک به اين مطلب